سیدامیررضاسیدامیررضا، تا این لحظه: 14 سال و 3 ماه و 26 روز سن داره

عشق ابدی من

شادم چون زندگی جریان دارد. لذت میبرم از نفس کشیدن چون خدایی دارم.

مبارکه مبارک..........

سلام دوستای گلم  امیررضا جان امروز اولین مروادیدشو نمایان کردو همه رو خوشحال کرد منم سرگرم خونه ام.... کاش جامون مشخص میشد براش یه جشن دندونی میگرفتم. عکساشو در اولین فرصت براتون میذارم. دوستتون دارم  ...
11 اسفند 1391

دعوت به مسابقه

سلام دوستای عزیز هدف من از ساختن این وبلاگ این بوده که خونوادم و اهل فامیلم بتونن عکسای امیررضا رو ببینن و با من ارتباط داشته باشن اگه نی نی وبلاگ نبود نمیدونم چی میشد حتما دق میکردم چون خیلی فاصله هست از اصفهان تا ارومیه ممنونم نی نی وبلاگ که هستی  من از آرشا جون عطا جون  امیرناز سه عزیزی که به مسابقه دعوت شدن     ...
7 اسفند 1391

ماه آخرسال 1391

سلام به پسر گلم و دوستای عزیزم امیررضاجانم مامانی این ماه خیلی ماه بدی برامون بود صاحب خونمون گفت باید تخلیه کنیم یه نفر خدا نشناس که خدا ازش نگذره مادر جونم هم خونه ی ما بود بیچاره اونقدر زحمت کشید واسه خونه تکونی عید که اخرش هم هیچی........ ما قراره بریم خونه ی پدر شوهرم بشینیم تا یه خونه پیدا کنیم. اونایی که منو میشناسن و صاحب خونمونو برن بهش بگن که ازش نمیگذرم و حلالش نمیکنم.این حق همسایه داری نیست .ماتا تیر ماه مهلت داشتیم ولی نذاشت بشینیم الهی که همه صاحب خونه بشن تا گیر همچین ادمای خدا نشناسی نیفتن... دیگه حوصله ندارم بیام مطلب بنویسم.  این تصویر نمایی از ورزشگاه نقش جهان اصفهانه که کاراش...
5 اسفند 1391

روز عشق امسال

سلام گل پسری  روز عشق سال 91 خیلی قشنگ بود میدونی چرا؟چون مادر جون اومده خونمون خیلی خوش میگذره میریم بیرون و خرید کلی چیز برات خریدم که عکساشو بعدا میذارم روز عشق با بابا جون رفتیم بیرون همگی و کلی گشتیم و خرید کردیم و یه چادری قشنگ خریدم البته بابا جون هنوز هدیه اشو بهم نداده بزرگترین و بهترین هدیه ی بابایی برام این بود که قراره بره شرکت رسمی بشه. خیلی خوشحالم بقیه ی مطالب هم بمونه وقتی که مادر جون رفتخونشون ...
26 بهمن 1391

خریدهای این مدت برای انگور

یه روز با عمه منیره رفتم خرید و گل پسری با عمه هاجر و مادر جون موند یه قلک  براش خریدم این کتابارم مادر جون براش خریده بود این بازی هارم خودم براش خریدم بابا محسن هم این خروس رو براش گرفته   همون روز اول کلک کتابشو کند جلدشو اونقد کرد تو دهنش تا جدا شد واین هم شاخه گل مریم که بابایی برام شب عید گرفته بود( میلاد رسول اکرم )   این هم شب مهمونی که اقا امیررضا داشت زور میگفت به دختر عمه اینجا هم ببینید گل پسرم تازگییا چه مدلی میخوابه امیررضای مامان این با خیلی برات خلاصه نوشتم ببخشید      ...
15 بهمن 1391

امان از دست این پسر

این امیررضا اونقد شیطون شده که نگو هر کاری بخواد میکنه رومیزی هارو میکشه وسایلو میندازه زمین جیغ میزنه یه کار دیگه .....سراغ قبضای بابایی هم میره و تا سربرسیم تیکه پاره کرده  خلاصه این که تواین مدت که نبودیم کلی بلا سر خودش اورده یکی این بود که قران رو از رو میز کشید و انداخت رو سرش و گریه کرد. تازه پسرم( دست بده) هم یاد گرفته .به اب و بابا هم ابه میگه ماما هم میگه.موهای دخترعمه اش رو هم میکشه یادم رفت بگم امیررضا جان میشینه و موهاشم براش فشن میکنم عمه هاجر موهاشو براش کوتاه کرده دستش درد نکنه   ...
15 بهمن 1391

امیررضای من

سیدکوچولوی مامان تو این مدت خیلی شیطون شده بگین ماشالا.............. عکساشو که بذارم میبینین راستی بگم دلم برا مامان و بابام هم تنگ شده برا مهتا و حمیدرضا هم خیلی............ خلاصه این که منتظرم باشید برمیگردم ...
14 بهمن 1391

امان از دست بابایی

سلام گرم و صمیمی در این روزای سرد زمستون خیلی میچسبه نه؟ خیلی وقت بود نبودم؟ اره اخه همسری کامپیوتررو فروخته بود عوضش الان یه سیستمه توپ داریم دلم برا همه تنگ شده از امشب دیگه هستم و چشاتونو با عکسا و مطالبم درد میارم ممنونم که تحملم میکنین خیلی دوستتون دارم ...
14 بهمن 1391