سیدامیررضاسیدامیررضا، تا این لحظه: 14 سال و 3 ماه و 27 روز سن داره

عشق ابدی من

شادم چون زندگی جریان دارد. لذت میبرم از نفس کشیدن چون خدایی دارم.

سفر یه روزه به سلماس

روز عید فطر رفتیم سلماس دیدن حاجی بابا اینا............. اقا میخواد امیرمهدی رو بغل کنه....... بعد اب بازی ظرفشو میذاره رو سرش........... دایی جونم چند روز بود فروشگاهشو افتتاح کرده بود رفتیم یه سر اونجا. ایشالا که کسب و کارتون رونق داشته باشه دایی جونم.  ...
11 شهريور 1392

گل پسری ما.............

شیطنت های سید امیررضا خونه ی خاله مهتا جــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــونی. توی این عکسا پسرم داره به جارو برقی اشاره میکنه اخه ازش میترسه........   ...
11 شهريور 1392

برای امیررضای عزیزم

سلام پسر گلم خوبی؟  دوست دارم وقتی بزرگ شدی این نوشته ی منو از ته دلت بخونی و باور کنی که من عاشقتم......... الان که دارم برات مینویسم روز یکشنبه است همه ی این موارد پای نوشته ثبت میشه......... عسل مامان. .. درسته خیلی کم کارم. کم برات یادداشت میذارم کم از شیطونی و شیرین زبونی هات مینویسم. باهات بازی میکنم گل پسرم تو شدی همه ی لحظه های تنهایی من تو شدی وجود من دلیل نفس کشیدن های من تازگی داری تا تا میکنی برامون جیگرم. دقیقش که میشه......28 مرداد 92 صبح دوشنبه تاتا کردی عسلم. دو روز ه که رنگهارو باهات کار میکنم و یاد گرفتی و میشناسی. از طرز گفتن رنگ صورتی...
10 شهريور 1392

خدا همه ی مریضارو شفا بده......

پسر عزیزم سید امیررضا جان سه روز پیش مامانم گفت که پدربزرگم خورده زمین و قرار شده پاشو عمل کنند خیلی نگران حالش شدم درسته که بهشون زنگ نمیزنم و ازشون دورم ولی این دلیل نمیشه براشون ناراحت نباشم خب من هم گرفتاری های خودمو دارم. صبح روز چهارشنبه زنگ زدم مادر بزرگم گفت عملش کردن و الان بستریه خدا همه ی مریض هارو شفا عنایت کنه و به دای هامو زن دایی هام هم اجر بده که اینقد زحمت اقاجون و مامان بزرگمو میکشن. هر دوتا دایی مو با زن دایی هام و بچه هاشونو دوست دارم ازشون ممنونم که اینقد به من احترام کردند و امیررضای مارو خیلی میخوان. اجرتون با خدا.......................  ...
7 شهريور 1392

غذا خوردن اقا امیررضا

توی این عکس اقا میخواد تلویزیون ببینه اینم از اش دوغ که سر میکشه.......................... اینجام داره با مادر جون سالاد میخوره............. بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــه بـــــــــــــــــــــــــــــــه.... ایشالا لباتون همیشه بخنده....................  ...
7 شهريور 1392

غیبت طولانی من و سید کوچولو..................

سلام عزیز دل مامان واقعا معذرت میخوام که اینقد کم کار و کم حوصله شدم و به وبت نمیرسم  من مامان بی حوصله ای شدم عزیزم قضیه اینه که بابا محسن خیلی بد شده خیلی اذیت میکنه ما یک ماه بود رفته بودیم ارومیه خونه ی اقا جون و مامان جون بابا محسن هم با ما اونجا بود چند روز که رد شد بابا محسن رفت دنبال کاراش که بتونه بره اربیل(عراق) کار کنه. کارای پاسپورتش جور شد و همه چی داشت حل میشد که بابایی با من حرفش شد و پا شد من و تورو تنها گذاشت و اومد خونمون میگم اخه اقا محسن نگفتی من زن و بچه امو چرا تنها بذارم برم؟؟ خلاصه پای عروسی عمو جوادت در پیش بود گفتم نمیرم و ادبش میکنم تا روز عروسی ...
5 شهريور 1392

یاری کنید مارا دوستان...........

سلا م به همه ی عزیزان  عکس سید امیررضا تا امروز 92 شده فامیل ها ی گرامی لطفا همه رای بدهید دوستان عزیز مشارکت نمایند دوست دارم امیررضا بیشتر رای بیاره ممنون از همه با موبایل همسران عزیز هم پیام بدید یادتون نره.....................................  ...
22 تير 1392