یه اتفاق ناگوار
سلام امیررضا جان امروز روز چهارشنبه 29 اذر ماه سال 91 صبح که بابا محسن داشت میرفت سر کار تلفن خونه زنگ خورد من و تو خواب بودیم بابا محسن دید از خونه ی خاله مهتاست اومد منو بیدار کرد ساعت 7:15 بود خاله مهتا گفت خیلی دلم گرفت کاش میتونستم ببینمش اخه دلم برا این میسوزه که اقاجونم تورو ندید عزیزم منو خیلی میخواست.ولی بدلیل مشکلاتی که بینمون بود رفت و امدها قطع شده بود خلاصه این که بابا محسن اجازه نداد بریم مراسم خب حقم داره اصفهان کجا ارومیه کجا بیشتر مخالفتش به خاطر تو بود که کوچولویی و سرما میخوری یه روزی من و بابا محسن هم میریم عزیزم اون موقع دوست دارم پسری باشی که یادمارو به نیکی ببرن و سربلندمون کن...
نویسنده :
مامان مرضیه
12:53







